امیدوارم مادرم منو ببخشه.... یاد روزهای سخت گذشته افتادم....روزهایی که بخاطر یه آدم معتاد بی ارزش دل مادرم رو شکستم....تو دوران عقد بودم که فهمیدم شوهرم اعتیاد داره اون زمان درک نمیکردم معتاد به کی میگن فکر میکردم ترک دادن یه معتاد بی اراده آسان و کاری نداره واسه همین میخواستم قبل از اینکه خانواده ام بفهمه مهدی رو ترک بدم چندبار تلاش کردم اما نشد ناچار شدم با مادرش در میان گذاشتم مادرش هم که خدا لعنتش کنه واسه اینکه به گفته خودش غم و غصه رو نیاره تو خونه اش مهدی رو انداخت بیرون و گفت برو تا
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
من به واسطه کلاسهای ترویجی جهاد کشاورزی با مهدی آشنا شدم من واسه گرفتن مدرک مهارت در کلاسها شرکت کرده بودم و مهدی مدرس اون کلاسها بود....بعداز کلاس کارورزها چه مهندس مهندسی میکردن دنبال مهدی!! کی باورش میشه اون مهندس الان تو خیابونها ضایعات جمع میکنه!!!! روزهای آخر زندگیم با خودم گفتم این دیگه درست نمیشه روز به روز داره بدتر میشه من هرچی از دستم بر میومد براش انجام دادم هیچ کوتاهی در حق اش نکردم اما وقتی خودش نمیخواد ترک کنه من به زور نمیتونم ترکش
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
از اواسط سال 93 که جدا شدم با اینکه شوهرم ملزم به پرداخت نفقه پسرم شده بود اصلا نفقه پرداخت نکرد و نفقه عقب افتاده تا اتمام سال96 خیلی زیاد شده بود اواخر سال 96بود که دوباره رفتم واسه نفقه عقب افتاده شکایت کردم و از سوی دیگر چون نفقه توافقی بین ما بسیار ناچیز بود درخواست رشد نفقه هم دادم که با بهانه آوردن شوهرم که ندارم و نمیتونم بدم با نصف نفقه تعیین شده موافقت شد همونجا رییس دادگستری به مهدی گفت نفقه رو کم برات تعیین کردم به شرطی که ماه به ماه پرداخت کنی و
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
طلاق شیرین..... امروز داشتم تو پرونده های دادگستری داستان زندگی دختری رو میخوندم که خیلی منو شوکه کرد گفتم بیام اینجا بنویسم شما هم شوکه بشید....یه آقای ثروتمند 70ساله که همسرش فوت کرده بوده عاشق دختر 22ساله سرایدارش میشه و اونو با وعده پول زیاد از پدرش خواستگاری میکنه دختره واسه اینکه بدبختی های خانواده اش تموم بشه جواب مثبت میده دوماه از عقد دختره میگذره پیرمرده میدیده دختره هرشب یواشکی گریه میکنه اما به شوهرش چیزی نمیگفته و باهاش خوب بوده و بهش وفادار بوده و بی احترامی هم نمیکرده خلاصه بر
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
باز امشب دل طوفانی دریا مرا میخواندزلفهای پریشانی امواج ...
در هیاهوی نگاهم ، مهتابباز امشب مرا میخوانددر سکوت گریه های کرجینغمه مرده شب را میشنومو دلم آگاه است...و نگاهم داناست...که زمین مامن نیست!روی این زره خاکزیر این گنبد دوار بزرگذره عشقی در این معدن نیستتیک تاکی میگذرد...دل ناآرامم ِِ، زده خود را به آب...و من و نامردی امواج خروشان شبی...چاره ای هست برای من و دل؟که رها سازیم خود ز تدبیر سراب؟!باز امشب منم و اجبار درونچاره ای هست دگر؟!که در این ظلمت طوفانی دریا غرق شویم...؟!و به هر امیدی سر
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
دلم از زخم و زبان مردم خیلی گرفته از اونایی که فکر میکنند ما بیوه ها فاحشه ایم و یا جزام داریم از اونایی که حتی اینو به زبون میارند و شکستن دل یک انسان براشون مهم نیست....خدایا خسته ام....خدایا دلم برات تنگ شده....کاش میشد تورو بغل بگیرم و تو بغلت گریه کنم....کاش هیچ زنی طعم شکست تو زندگیشو نچشه....کاش هر زنی طلاق گرفت بمیره و از این مردم بدبین و بدفکر جدا شه..... کاش اینجا مشهد بود....شب میتونستم برم حرم روبروی پنجره فولاد تا صبح مینشستم و با امام رضا درد
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
دنیا گرده.... در روز جاری خبری شنیدم که مدتها بود آرزوشو داشتم اما وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم....یه آقایی محل کارم زنگ زد واسه پادرمیانی که به مهدی دلگرمی و امیدواری بدم که بتونه خودشو جمع کنه میگفت مهدی شیشه میکشه و کارتن خواب شده و دیگه بیچاره شده....خیلی دلم براش سوخت یه مهندس حالا کارتن خواب شده!....ولی بهش گفتم شرمنده من نمیتونم بهش امیدواری الکی بدم چون من دیگه نمیتونم بهش فکر کنم من راه زندگیم عوض شده....خیلی دلم بحالش سوخت...ولی نمیتونم براش کاری بکنم....
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
تازه داشتم رنگ آرامش رو میدیدم... خیلی وقت بود مهدی مزاحمم نشده بود داشتم راحت زندگیمو میکردم از وقتی هم که فهمیدم اعتیادش شدیدتر شده و به مواد صنعتی رو آورده دیگه کلا بیخیالش شده بودم تا اینکه سه روز پیش تلفن محل کارم زنگ خورد و من بیخبر از اون طرف خط گوشی رو برداشتم دیدم مهدی هستش سعی کردم خونسرد جوابشو بدم احوال پرسی کرد و گفت مشهد هستش و آخر هفته میخواد برگرده شهر خودمون و دوست داره برگرده خونه! منم چون همکارام کنارم بودند و نمیخواستم بفهمند با کی حرف میزنم هرچی میگفت فقط میگفتم باشه...ب
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
البته ببخشید که عکس اینوریه!!!!!!!!!!!!!!!!!
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
امروز داشتم تو پرونده های دادگستری داستان زندگی دختری رو میخوندم که خیلی منو شوکه کرد گفتم بیام اینجا بنویسم شما هم شوکه بشید....یه آقای ثروتمند 70ساله که همسرش فوت کرده بوده عاشق دختر 22ساله سرایدارش
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
کاش اینجا مشهد بود....شب میتونستم برم حرم روبروی پنجره فولاد تا صبح مینشستم و با امام رضا درد دلامو میگفتم....
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور