روزهای آخر زندگیم با خودم گفتم این دیگه درست نمیشه روز به روز داره بدتر میشه من هرچی از دستم بر میومد براش انجام دادم هیچ کوتاهی در حق اش نکردم اما وقتی خودش نمیخواد ترک کنه من به زور نمیتونم ترکش بدم....دیگه جوری شده بود که از وجودش در کنارم خجالت میکشیدم....روزی که قرار بود بریم محضر و از هم جداشیم خوب یادمه بارون باریده بود زمین خیس بود....ساعت چهار عصر بود زنگ زده بودیم آژانس بیاد منتظر بودیم من داخل خونه بودم و مهدی تو حیاط بود ماشین نون خشکی صدا میزد از پنجره نگاه کردم دیدم مهدی بطری خالی و کاغذ و ته مونده آشغالهایی که جمع کرده بود رو تند تند جمع میکرد که بده به نون خشکی و پولش رو بذاره تو جیبش!!!!! من از ناراحتی داشتم دق میکردم یکساعت بعد قرار بود ما از هم جداشیم اما آقای مهندس به فکر آشغال فروختن واسه خرج موادش بود! اون آشغالها رو داد به نون خشکی و هزار تومان گرفت خوشحال گذاشت تو جیبش!!!!! از همون بالا ازش چندتا عکس گرفتم هنوز تو گوشیمه هروقت بهش نگاه میکنم براش تاسف میخورم...الان مهدی به روزی افتاده که حتی نیاز نیست من نفرینش کنم....دیگه خدا خودش زده تو سرش....
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور