یاد روزهای سخت گذشته افتادم....روزهایی که بخاطر یه آدم معتاد بی ارزش دل
مادرم رو شکستم....تو دوران عقد بودم که فهمیدم شوهرم اعتیاد داره اون زمان درک نمیکردم معتاد به کی میگن فکر میکردم ترک دادن یه معتاد بی اراده آسان و کاری نداره واسه همین میخواستم قبل از اینکه خانواده ام بفهمه مهدی رو ترک بدم چندبار تلاش کردم اما نشد ناچار شدم با مادرش در میان گذاشتم مادرش هم که خدا لعنتش کنه واسه اینکه به گفته خودش غم و غصه رو نیاره تو خونه اش مهدی رو انداخت بیرون و گفت برو تا وقتی ترک نکردی پسر من نیستی! البته بعدها فهمیدم خانواده مهدی میدونستند مهدی معتاده و واسه اینکه به قول خودشون آدم شه و ترک کنه براش زن گرفتن....خلاصه مهدی رو انداختن بیرون منم که نمیتونستم قبول کنم شوهرم آواره کوچه ها باشه بردمش خونه مادرم....اوایل مادرم خیلی احترامش رو میذاشت اما با بیشتر موندن مهدی مادرم بهش بدبین شد چون مهدی دوماه بود خونه مادرم بود بدتر اینکه من چون میخواستم ترکش بدم خونه مادرم خوابونده بودمش دیگه هم سرکار نمیرفت مادرم هرروز بهم میگفت شوهرت چرا نمیره سرکار؟ چرا تا لنگ ظهر خوابه؟ چرا اینقدر تو شوهر ذلیلی؟....نمیخواستم بگم شوهرم معتاده غم بزرگی تو دلم بود داشتم دق میکردم اما نمیتونستم با کسی درد و دل کنم مهدی که دید مادرم بدبین شده رفت سرساختمون و گفت من همینجا میخوابم....نمیتونستم تنهاش بذارم چون دوباره ممکن بود بره سراغ مواد واسه همین منم باهاش رفتم سرساختمون و شب و روز سر ساختمون نیمه ساز میخوابیدیم هوا سرد بود پاییز شده بود در روز یکی دوبار میرفتم خونه مادرم غذا یا آب و چایی بیارم مادرم خیلی دلخور شده بود میگفت دختر چرا میری سرساختمون میخوابی سینه پهلو میکنی چرا اینقدر لاغر شدی به من بگو چه مشکلی داری؟ من همش بهش دروغ میگفتم اصلا روحیه خوبی نداشتم دلم میخواست بمیرم....کم کم مادرم باهام قهر کرد منم چون چاره ای نداشتم وقتی میرفتم خونه مادرم با مادرم حرف نمیزدم یه روز مادرم بهم گیر داد که حق نداری بری دنبال اون پسره تو داری خودتو میکشی اون پسره تن پرور چی داره که تو اینقدر دنبالشی و بهش رو نده بذار بره سر کار و غیره....دلم خیلی پر بود حرفهای مادرم رو مخ ام بود داغون بودم دیگه نفهمیدم چکار میکنم جواب مادرمو دادم با گستاخی تمام مادرم رو رنجوندم و ازش خواستم دست از سرم برداره و تو زندگی ما دخالت نکنه....مادرم گریه کرد اونقدر که قلبش گرفت....یکم وایستادم اما اونقدر ناراحت بود که منو بیرون کرد خواهرم خونه بود واسه همین از خونه زدم بیرون و رفتم سراغ مهدی.....الهی بمیرم واسه مادرم که اینقدر ناراحتش کردم و قلبش رو شکستم اونم واسه یه خائن....خائنی که تمام اون مدت که من با سختی سرساختمون سرد کنارش بودم تا ترک کنه بعدها فهمیدم تا من واسه غذا و چایی میرفتم خونه مادرم اون مواد میکشیده!!!
نمیخوام نفرینش کنم چون میدونم خدا حق ام رو ازش گرفته چون دیشب سرچهارراه پشت چراغ قرمز که وایستاده بودم جناب مهندس رو دیدم یه کلاه و ماسک زده بود ضایعات جمع میکرد!!!!
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
تاريخ: يکشنبه
1 دی
1398 ساعت: 18:05