خرید بک لینک

تازه داشتم رنگ آرامش رو میدیدم...

تازه داشتم رنگ آرامش رو میدیدم...

خیلی وقت بود مهدی مزاحمم نشده بود داشتم راحت زندگیمو میکردم از وقتی هم که فهمیدم اعتیادش شدیدتر شده و به مواد صنعتی رو آورده دیگه کلا بیخیالش شده بودم تا اینکه سه روز پیش تلفن محل کارم زنگ خورد و من بیخبر از اون طرف خط گوشی رو برداشتم دیدم مهدی هستش سعی کردم خونسرد جوابشو بدم احوال پرسی کرد و گفت مشهد هستش و آخر هفته میخواد برگرده شهر خودمون و دوست داره برگرده خونه! منم چون همکارام کنارم بودند و نمیخواستم بفهمند با کی حرف میزنم هرچی میگفت فقط میگفتم باشه...بعد که قطع کرد احساس کردم کلا عقلش رو از دست داده! زمانی که من ازش جدا شدم یک مهندس معتاد بود اما الان یه کارتن خواب کریستالی شده چرا باید راضی شم که دوباره باهاش زندگی کنم؟ مگه عقلم رو از دست داده ام؟!

خلاصه اون روز گذشت اما دو روز بعد دوباره شماره اش افتاد روی گوشی دفترم و من که دیگه میدونستم اون مهدی هستش جواب ندادم در عرض دو ساعت سیزده بار زنگ زد و این اتفاق چندروزه تکرار میشه در زمان حاضر هم منو روانی کرد آخرش به یکی از همکارام گفتم گوشی رو برداره و بگه من دیگه اونجا کار نمیکنم و از اونجا رفتم...و اون همکارم هم طبق دستور من انجام وظیفه کرد و دیگه زنگ نزد ده دقیقه بعد مادرم زنگ زد و گفت مهدی زنگ زده خونه و سراغ تورو میگرفته مادرم هم گوشی رو قطع کرده و اون مدام تلفن خونه مادرمو میگرفته تا اینکه مادرم مجبور شده گوشی رو از پریز بکشه...دیگه داره رو اعصاب همه راه میره تصمیم دارم دوباره زمان آینده یا پس روز بعد برم از دستش شکایت کنم تا ول کنه...

برچسب: نویسنده: مهسا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 14:24

صفحه بندی