خرید بک لینک

باز امشب دل طوفانی دریا مرا میخواند

زلفهای پریشانی امواج ...

شعر من.....

در هیاهوی نگاهم ، مهتاب

باز امشب مرا میخواند

در سکوت گریه های کرجی

نغمه مرده شب را میشنوم

و دلم آگاه است...

و نگاهم داناست...

که زمین مامن نیست!

روی این زره خاک

زیر این گنبد دوار بزرگ

ذره عشقی در این معدن نیست

تیک تاکی میگذرد...

دل ناآرامم ِِ، زده خود را به آب...

و من و نامردی امواج خروشان شبی...

چاره ای هست برای من و دل؟

که رها سازیم خود ز تدبیر سراب؟!

باز امشب منم و اجبار درون

چاره ای هست دگر؟!

که در این ظلمت طوفانی دریا غرق شویم...؟!

و به هر امیدی سر نیاریم برون؟!...

یسنا......

برچسب: نویسنده: مهسا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 14:24

صفحه بندی