دوستانی که وبلاگ منو میخونند میدونند که من چون حیاطم بزرگه یه گوشه حیاط جایی رو ساختم که توش پرنده نگه میدارم. چندروز پیش صبح که
از خواب بیدار شدم دلم خیلی گرفته بود انگار یکی رو میخواستم که تو بغلش گریه کنم خیلی گرفته بودم پسرم خواب بود پا شدم برم غذای پرنده هارو بدم و اگه تخم گذاشتن بردارم....رفتم داخل و غذاشون رو ریختم تو غذاخوری هاشون و همشون با ولع سرشون رو بردن تو غذاخوری و تند تند شروع کردن به خوردن . من که دلم گرفته بود همونجا نشستم و دستم رو زدم زیر چونه ام و کم کم بغضم ترکید و اشکهام یواش یواش سر
ازیر شد. تو اون پرنده ها یک بوقلمون برنز آمریکایی دارم که خیلی بزرگ شده و
از یک روزگی خودم بزرگش کردم
از همون اول خیلی منو دوست داشت و همیشه میومد رو دستم می نشست اما دیگه الان خیلی بزرگ شده. همینطور که مرغ و خروسها و غ
از و اردکها مشغول خوردن بودن و سعی میکردند تو برداشتن دونه از همدیگه سبقت بگیرند یهو دیدم بوقلمون سرشو از تو غذاخوری در آورد و منو نگاه کرد انگار فهمید دادم گریه میکنم اومد سراغم اول پرهاشو واسم باز کرد و مثل طاووس چنددور دور و برم چرخید بعدش اومد تو بغلم بدون اینکه من اونو مجبور کرده باشم یهو انگار اون شونه ای که واسه گریه کردن لازم داشتم در اختیارم قرار گرفت. خنده داره ولی من بوقلمون رو بغل کردم و با صدای بلند گریه کردم حدود یک ربع این صحنه ادامه داشت و تمام مدت بوقلمون تو بغلم تکون نخورد که هیچ، سرشو هم گذاشته بود روی شونه ام و فقط گوش میداد....گریه ام که تموم شد دستامو باز کردم که بره اما انگار نمیخواست از تو بغلم بره بیرون باز دوباره پرهاشو باز کرد برام و من بردمش طرف غذاخوری و مجبورش کردم واسه اینکه از بقیه عقب نمونه غذاشو بخوره....از اون روز به بعد هروقت میرم غذای پرنده هارو بدم هر قدم که برمیدارم بوقلمون دنبالم میاد و تا میشینم میاد بغلم انگار میخواد بگه اگه دلت گرفت من سنگ صبورت هستم....
واقعا وفای حیوانات از آدمها بیشتره....
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
تاريخ: جمعه
19 بهمن
1397 ساعت: 18:59