از وقتی ازدواج کردم از اومدن
عید متنفرم....وقتی مجرد بودم واسه اومدن
عید خیلی ذوق و شوق داشتم چون از سر تا پا لباس نو میخریدم اصلا به قیمت و تورم هرسال هم توجه نمیکردم ازدواج که کردم کم کم اوضاع فرق کرد دیگه همه چی به جیب خودم و شوهرم بستگی داشت خوب البته که شوهرم هیچوقت برام چیزی نخرید اون سه سالی که باهاش زندگی کردم با همون لباسهایی که از خونه
مادرم آورده بودم و
مال مجردی هام بود سر کردم فقط هرچند وقت یکبار کفش ام که پاره میشد از پولی که خودم در میاوردم واسه خودم و حتی واسه شوهرم کفش میخریدم....جدا که شدم دیگه خودم مهم نبودم و فقط به بچه ام فکر میکردم یعنی هرچی الان کار میکنم خرج بچه ام و مخارج روزمره خونه میکنم دیگه خودم رو فراموش کردم دیگه توان اون رو هم ندارم که واسه خودم چیزی بخرم.....ا
ما این روزها که هوا گرمتر شده و بوی بهار میام دلم لک زده واسه بازار رفتن....دلم میخواد یه کارت بانکی داشتم که موجودی زیادی می داشت و میرفتم بازار کلی واسه
عید خرید میکردم....واسه خودم و بچه ام لباس و کیف و کفش میگرفتم واسه خونه پرده میخریدم یکسری وسایل که تو آشپزخونه کم دارم رو میخریدم......چه فایده که اینها همش رویا و همش خیاله....نه کارتی هست و نه پولی.....نه سهام عدالتی...نه سبد کالایی....نه
عیدی....بچه که بودیم موضوع انشاء میدادند که علم بهتر است یا ثروت؟! و
ما با جهالت کامل مینوشتیم که علم بهتر است و کلی چرت و پرت دیگه که آخرش بخاطر همین دروغها بهمون 20 هم میدادند....الان ولی پشیمونم که این همه درس خوندم و الکی وقت خودم رو هدر دادم علمی که اصلا به دردم نمیخوره الان چه لیسانس باشم چه بی سواد باید ح
مالی کنم که دو ریال پول گیرم بیاد که باهاش بتونم شکم بچه ام رو سیر کنم....لعنت به این مملکت با این همه دروغ که تو سر ما فرو کردند و مارو به خاک سیاه نشوندن....
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور
تاريخ: جمعه
19 بهمن
1397 ساعت: 18:59