
مدتی گذشت و متوجه شدم تمام اطرافیانم که قبلا باهاشون رفت و آمد داشتم یا اینکه همکارم بودند و غیره رفتارشون باهام عوض شده! خانومها کلا سعی میکردند ازم دوری کنند و برعکس آقایون تمایل داشتن بهم نزدیک بشن! باورم نمیشد طلاق باعث شه ناخواسته پا به یه دنیای جدید بگذاری!تصمیم گرفتم کار جدیدی پیدا کنم اما هرکجا که میرفتم آدمها همونجوری بودند دیگه از آدمها بدم اومد گوشه گیری و خونه نشینی رو انتخاب کرد...
ادامه مطلب
داشتم از پنجره اتاق از دور چراغهای شهر رو نگاه میکردم بیشتر دلم گرفت! هر خونه ای چندتا پنجره روشن داره این یعنی اینکه تو هر خونه چندنفر دارند زندگی میکنند تو یه خونه شادی هست تو یه خونه غم تو هر خونه هرچی که باشه زندگی در جریانه اما خونه من چی؟! فقط سکوت و تنهایی که من محکومم به اون...نمیدونم چرا تو این شهر من و زندگیم با بقیه فرق میکنم خدایا خسته شدم پس این امتحانت کی تموم میشه؟خدا من تو ای...
ادامه مطلب