خرید بک لینک
دوران مجردی من مثل بقیه نبود دختر آرومی بودم سرم توی کار خودم بود حتی دوران دانشجویی هم بسیار درون گرا بودم چون کودکی سختی رو پشت سر گذاشته بودم مشکلات منو نرم بار آورده بود تو همین دوران به نهایت اوج در معنویت رسیده بودم سعی میکردم خودم رو با معنویت سرگرم کنم تا گرفتار شور و حال جوانی یا همون عشق و عاشقی که بقیه دوستانم رو به خود مشغول کرده بود نشم چون که به خدا نزدیک شده بودم و حال خوبی داشتم فکر میکردم خدا پاداش این اطاعت ها رو میده و آینده خوبی در پیش خواهم داشت اما اینطور نشد...
بعداز فارغ التحصیل شدن به شهر خودم برگشتم هنوز در جستجوی کار بودم که رفت و آمد خواستگارها به خونه شروع شد من که تا اون روز بخاطر فوت پدرم زندگی سختی رو گذرانده بودم فکر کردم که یقینا ازدواج پایان روزهای سخت ام خواهد بود واسه همین به خواسته مادر و برادرهایم جواب مثبت دادم و تصمیم گرفتن واسه آینده ام رو برعهده اونا گذاشتم هر خواستگاری که اونها بهش جواب رد دادند منم کار اونها رو تایید کردم و به تصمیمشون احترام گذاشتم تا اینکه یکی از خواستگارها مورد قبول خانواده واقع شد و خودشون تحقیقات رو انجام دادن و خواستگاری و بقیه مراسم انجام شد و با تایید برادرها نشستم پای سفره عقد که همون سفره سیاه بختیم بود...
تمام آرزوها و امیدهای چندین ساله ام به یک شب نابود شد همون شب اول به رفتارهای شوهرم مشکوک شدم و این شک بعداز چندماه به یقین تبدیل شد...
شوهرم معتاد بود...

اوایل سعی کردم این موضوع رو از بقیه پنهان کنم اما کم کم اعتیادش شدیدتر شد و بعداز یکسال همه از قضیه باخبر شدند با این وجود عروسی کردیم فکر میکردم اگه مستقل شیم میتونم بهش کمک کنم ترک کنه اما باز هم بدتر شد حتی راهنمایی های غلط دیگران مثل اینکه بچه دار شین تا سرعقل بیاد و...بیشتر نفت ریخت به آتیش زندگیم و سیاه بختی واسه زندگیم سنگ تمام گذاشت...
چندماه بعداز تولد فرزندم دیدم دیگه هیچی واسه از دست دادن ندارم خانواده ام باهام قطع رابطه کرده بودن من موندم و یه بچه و یه شوهر معتاد که دیگه حتی کار هم نمیکرد بلکه دست به دزدی هم میزد...
میدونستم اگه بمونم وضعیتم بدتر و بدتر میشه واسه همین بعداز کلی دادگاه و پاسگاه و کتک کاری و فهش و تهدید بلاخره طلاق گرفتم و اینجا بود که از او چیزی که میترسیدم سرم اومد...
حالا من یه بیوه شده ام... اون کسی که اونقدر به خدا نزدیک شده بود از دید مردم به چیزی تبدیل شده که باید ازش دوری کرد! اینکه چرا دید مردم اینجوری جوابی نداره تا زمانی که خود شخص تو این شرایط قرار نگیره نمیتونه درک کنه که قضاوت مردم چقدر ظالمانه است انگار از پرتگاه زندگی دارم پایین پرت میشم و هرچقدر فریاد میزنم کسی صدامو نمیشنوه...
هیچ گوش شنوایی وجود نداره که بهش بگم گناه من و امثال من چیه؟ انگار ناخواسته جزام گرفتم و مردم باید ازم دوری کنند و مواظب باشند بهشون نزدیک نشم
تمام رفتارهای الانم همون رفتارهای زمان متاهلی است ، اما نمیدونم چرا تا به یکی سلام میکنم پشت و سرم پچ پچ میکنند ، تا منو یکجا دوبار میبینند بهم شک میکنند ، تا تلفنم زنگ میزنه در موردم فکرای بد میکنند! آخه به کی بگم مردم منم آدمم میخوام اجتمایی باشم چرا با چشمهای مشکوکتون منو مجبور به گوشه نشینی میکنید مگه من و امثال من چه گناهی کردیم؟! منم مثل شما یه روزی زندگی و خانواده داشتم خودم هم نمیخواستم خانه خراب بشم اما حالا که شدم شما چرا بیشتر چشم ندارید مارو بین خودتون ببینید؟! مگه ما انسان نیستیم؟! چرا به رفتارهای عادی ما مشکوکین؟! مگه ما جنایت کاریم؟!
افسوس...افسوس که همه کر و کور شدند میدونم هرچی بگم واسه خودم و خدای خودم گفتم اما لااقل با نوشتن سبکتر میشم منم یه روزی مثل اونا کر و کور بودم منم یه روزی مثل اونا بدبین بودم به زن تنها اما حالا این طرف قضیه ام و میدونم اون طرفی ها ذاتا کر و کورند در واقع منطق همشون کر و کور شده...
بگذریم...
روزهای اول که جدا شدم خیلی احساس سبک شدن و آزادی میکردم انگار از سیاه چال نکبت بار زندگی آزاد شده بودم خیلی برنامه ها واسه زندگیم داشتم اما هنوز تصمیم نگرفته بودم که شروع کنم انگار خیلی خسته بودم استراحت لازم داشتم بعداز چندوقت به فکر کار افتادم همون جای قبلی که کار میکردم سر زدم قرار شد برام کار جدیدی پیدا کنند و خبر بدم یک هفته بعد همون صاحب کار قبلی که آدم تحصیل کرده و با شخصیتی بود منو به یه کاسب واسه کار معرفی کرد اما بعداز مراجعه به اون کاسب فهمیدم منو واسه کار نمیخواد...خیلی دلم شکست فکر نمیکردم یه مرد 60ساله بتونه اینقدر پست باشه...
بعداز چندوقت همون صاحب کار با شخصیت هم بهم پیشنهاد کار داد همون کار قبلیم،قبول کردم و رفتم اما با کمال ناباوری فهمیدم اونم هدف شومی داره! خدایا من چه تغییری کرده بودم که دید بقیه اینقدر نسبت به من فرق کرده بود؟!!
خدایا دارم دیونه میشم من چه گناهی به درگاهت مرتکب شده ام

چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶11:54یسنا |

برچسب: داستان,سرگذشت, نویسنده: مهسا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 23:50

صفحه بندی